تبليغاتX
من غُر می‌زنم ، پس هستم

بچه که بودم ، یک وقت‌هایی می‌شد که پشت ِ در ِ خانه‌مان یک بسته‌هایی می‌گذاشتند . بسته ، شامل ِ یک کاغذ کوچک بود که دور ِ یک شکلات ِ تافی - از آن‌ها که کنه‌وار به دندان می‌چسبید و در نهایت ناچار بودی با انگشت از دندان‌ت جدایش کنی - پیچید شده بود .

کاغذ ، حاوی یک دعایی ، وردی ، جادویی ، چیزی بود که در انتهایش نوشته شده بود که اگر - مثلن - 10 بار از روی این بنویسیم و همراه با شکلات ، پشت در خانه‌ی 10 نفر بگذاریم ، تا - مثلن - هفت روز دیگر ، یک خبر خوش به ما می‌رسد . هم‌چنین تاکید شده‌بود که "بی‌توجهی نکنید " و هشدار داده بود که اگر بی‌توجهی کنیم  - مثلن - هفت سال بدبختی نصیبمان می‌شود .

بعدها ماجرا کمی پیچیده‌تر شد و سرنوشت چند نفری که به تذکرات گوش داده بودند و خوش‌بخت و سعادت‌مند شده بودند و آن‌هایی که "بی‌توجهی" کرده بودند و بختک روی زندگی‌شان افتاده بود هم ، به بسته‌ی شکلاتی اضافه شد .

من عاشق این بسته‌های ناخواسته بودم . مامان هیچ‌وقت اهمیتی به هشدارها نمی‌داد . شکلات‌اش را می‌داد به دست ِ من و کاغذ را ریزریز می‌کرد و می‌سپرد به سطل زباله ؛ عین ِ تمام ِ زباله‌های دیگر .

بله خب . ما در طی سالیان گذشته ، مشکلاتی داشته‌ایم اما حقیقت این است که اگر قرار بود بنا به پیش‌بینی ِ بسته‌های شکلاتی ، با "بی‌توجهی" ِ مامان ، بلایی سرمان بیاید ، تا حالا هیچ اثری از ما باقی نمانده بود .

این روزها ، این بسته‌های شکلاتی ، مجددن رواج پیدا کرده است ؛ اما با شکل و شمایل جدید .

اول‌اش با ایمیل‌های شکلاتی شروع شد . ایمیل‌هایی که حاوی اسماء متبرکه ، دعاهای مختلف و حتا متن‌های انگلیسی! بود که ماجرای آدم‌های خوش‌بخت و بدبخت ِ کذایی هم در پایان آن ذکر شده بود که عزم‌مان را در ارسال این ایمیل‌ها به - مثلن - 5 نفر ، جزم کند .

بعدش ، نوبت ِ اس‌ام‌اس‌های شکلاتی بود ، با این تفاوت که این بار ، آدم ِ "با توجه " ، باید از جیب‌اش هزینه می‌کرد و هزینه‌ی اس‌ام‌اس‌ها را می‌پرداخت ، در نتیجه ، یک تبصره به اس‌ام‌اس ِ شکلاتی اضافه شده بود که اعلام می‌کرد :  "هر اس‌ام‌اس فقط X تومنه ، گاهی باید برای خودمون هزینه کنیم " ... یا یک هم‌چین چیزی .

همه‌ی این قصه‌ها را تعریف کردم که بگویم ، در هر زمانی ، عده‌ای هستند که از حماقت و خرافه‌پرستی و گرفتاری ِ آدم‌ها سوء استفاده می‌کنند . ماجرای آن‌روزها ولی ، با ماجرای امروز کمی فرق دارد . به گمانم ، آن‌روزها ، هدف ، فقط ترویج خرافه‌پرستی بین مردم بود اما این روزها ، بیش‌تر فکر می‌کنم آن سیستمی که پول ِ این اس‌ام‌اس‌ها توی جیب‌اش می‌رود ، خودش متولی ارسال و رواج ِ این‌هاست .

متاسف می‌شوم وقتی که می‌بینم ، هنوز آدم‌هایی پیدا می‌شوند که با وجود تحصیلات و حضورشان در اجتماع ، هم‌چنان جامعه‌ی هدف ِ این قبیل ماجراها هستند و - شاید - خیرخواهانه ، به ترویج این تفکرات خرافی دامن می‌زنند .

بیش‌تر از آن ، بسیار متاسف می‌شوم وقتی می‌بینم که اغلب این پیام‌ها و ایمیل‌ها ، از اعتقادات مذهبی مردم، جهت اهداف کثیف خودشان ، سوء استفاده می‌کنند .

سوء استفاده‌کنندگان که حکم‌شان معلوم است . حرف‌م با آن‌هایی است که فریب این مسائل را می‌خورند. می‌خواستم بدانم واقعن فکر می‌کنید که خدا یا حضرات معصومین ، بیکار نشسته‌اند تا تعداد اس‌ام‌اس‌های شما را بشمرند و مثلن اگر به جای 5 نفر ، آن را به 4 نفر ارسال کنید ، شما را مورد عذاب الیم قرار بدهند؟

+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 16:41 |
حالا من نه! اصلن من نه! یک آدمی که از زندگی سیر شده ، غم عالم توی دل‌اش جمع شده ، دارد می‌پکد از درون بیاید پیش شما سفره‌ی دل‌اش را عین ِ بساط دوشنبه‌بازار ِ فومن ، پهن کند روی زمین ، درد ِ دل ِ بی‌صاحبش را به شما بگوید ، غصه‌هاش را بشمارد برای شما ، دهن‌اش کف کند ، زبان‌اش خشک بشود از شدت حرف زدن و این‌ها ، بعد شما برداری صاف توی چشم‌اش نگاه کنی و بگویی " مواظب خودت باش"!

همین؟!

"مواظب خودت باش" ؟!

طرف اگر آن لحظه بلد بود مواظب خودش باشد که نمی‌آمد جگر چاک‌چاک‌اش را به شما نشان نمی‌داد که! می‌رفت عین آدم می‌نشست یک گوشه‌ای ، سیگاری می‌کشید یا دو خط مزخرفی توی یک وبلاگ زاقارت می‌نوشت یا دو قطره اشک جانسوز از دیده می‌فشاند یا چهار تا آهنگ داریوش و معین گوش می‌داد - من اکیدن توصیه می‌کنم این‌طور مواقع سیاوش قمیشی گوش ندهید ، بعدن خاطره‌اش دست از سرتان برنمی‌دارد. این را جدی بگیرید - یا مثلن می‌رفت قدم می‌زد سرش هوا بخورد یا شاید هم می‌رفت "منصور فالوده " برای خودش فالوده می‌خرید ، تنهایی می‌نشست توی پارک روبه‌روی "منصور فالوده " ، فالوده‌اش را می‌خورد .

من در خط بالا ، 4 بار از کلمه‌ی "فالوده" استفاده کرده‌ام که این در نوع خودش یک جور رکورد است .

حالا از بحث منحرف نشویم ، عرض می‌کردم که طرف آن وقت یحتمل یک دردی داشته که آمده سراغ شما ، دکتر جان!

قرار نیست که ما با جدیت تمام ، نقش دانای کل را در تمام لحظات زندگیمان بازی کنیم . قرار نیست که ما بشریت را نجات بدهیم . اصلن قرار نیست که همیشه برای همه‌ی مشکلات یک راه حل اصولی پیدا کنیم . قرار نیست برای تمام درد د‌ل‌های اطرافیان‌مان ، نسخه‌ای منطقی بپیچیم . یعنی اصلن قرار نیست که همیشه نسخه بپیچیم .

این‌که شما به توانمندی‌های آن آدم اعتماد دارید ، درست ، اما گاهی توانمندترین ِ آدم‌ها هم نیاز دارند که دستی روی ِ شانه‌شان بنشیند ؛ برای هم‌دردی .

این خواسته‌ی زیادی نیست .

بلد شدی؟

+ نوشته شده توسط من در یکشنبه هجدهم دی 1390 و ساعت 23:50 |
خخخخ خ خخ

الو الو ...

خخ خخخ خ ...

یک دو سه ... یک دو سه ...

خخ خ خ خخخخخخ خخ ...

الو ... صدا میاد؟

+ نوشته شده توسط من در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 10:39 |
چند وقتی نخواهم بود . بگذارید به حساب ِ حجم زیاد ِ کارهام .

هستم ، همین دور و برها . فرصت کنم می‌آیم و می‌خوانم‌تان . حواس‌م بهتان هست . دل‌م براتان تنگ می‌شود .

کمی زمان لازم دارم .

عمری باشد ، بر خواهم گشت .

همین!


پ.ن : تیتر از سهراب سپهری عزیز

+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 و ساعت 21:21 |
این توهم ِ خودبرتربینی ِ برخی از پایتخت‌نشین‌ها ، ترکیب مضحکی است از خودخواهی و حس ِ زرنگ‌ - تر -  و باهوش‌ - تر - بودن . انگار که هیچ‌کس توی هیچ شهر و شهرستان و دهات و قصبه‌ای ، دست‌اش به دامن ِ هوش و ذکاوت این‌ها نمی‌رسد . یک‌طوری که انگار ، این‌ها به‌تر و بیش‌تر از بقیه حالی‌شان می‌شود . یک‌جوری که مثلن می‌توانند سر ِ تمام ِ شهرستانی‌های ساده را گول بمالند و اگر این‌طور نمی‌کنند از لطف و بزرگ‌واری‌شان است که محض رضای خدا ، سر به سر شهرستانی‌های از پشت ِ کوه آمده نمی‌گذارند .

هیچ ابایی هم ندارند که این را به رخ ِ پشت ِ کوهی‌ها بکشند . اصلن یک‌طوری سرشان را می‌گیرند بالا به وقت ِ حرف زدن که انگار مثلن تو که آن پایین هستی ، از این بالاها هیچ خبر نداری .

با هر پدیده‌ی جدید و متمدنانه‌ای در شهرستان‌ها ، طوری برخورد می‌کنند که انگار با موجودات هوشمند در کره‌ی مریخ مواجه شده‌اند . باور ِ این‌که ممکن است کالا یا خدماتی مرغوب در شهرستان مورد دست‌رس باشد ، برای‌شان چیزی در حد ِ امر ِ محال است . متعجب می‌شوند اگر بفهمند که نمایندگی ِ یک برند ِ معروف در یک شهرستان ، شعبه دارد و هرگز باور نخواهند کرد که این برند ممکن است دو تا شعبه در یک شهرستان داشته باشد . دانش را مختص پایتخت و پایتخت‌نشینان می‌دانند و تولید علم را منحصرن در اختیار محدوده‌ی جغرافیایی خودشان . به سختی می‌پذیرند که کسی با توانایی علمی و تخصص بالا در یک شهرستان موجود باشد! اطلاعات و اخبار ِ نو را صرفن تحت اختیار خودشان می‌دانند و در یک کلام ، خودشان را کامل‌تر ، به‌تر ، خوشتیپ‌تر ، باسوادتر و سرتر از تمام ِ شهرستانی‌های دنیا تصور می‌کنند .

ها ... یادم رفت بگویم که از نظر پایتخت‌نشینان ، کشور به دو بخش ِ تهران و شهرستان تقسیم می‌شود . یعنی اصلن فرقی نمی‌کند کجای ایران باشد . در هر صورت به جایی غیر از تهران ، شهرستان گفته می‌شود.

نکته‌ی عجیب‌تر این است که شهرستانی‌هایی هم که برای کار یا تحصیل به پایتخت کوچ می‌کنند ، پس از مدتی دچار همین مرض می‌شوند و زاویه‌ی نگاه‌شان از تنظیم خارج می‌گردد .

من می‌پذیرم که در بسیاری از کشورها ، امکانات ِ سخت‌افزاری در پایتخت تجمع پیدا کرده اما به دلیل ِ رشد و گسترش ِ شبکه‌های مجازی ، عملن بسیاری از قابلیت‌های نرم‌افزاری به خارج از پایتخت انتقال پیدا کرده‌است . علاوه بر این ، به دلیل ِ وجود ِ همین شبکه‌های اجتماعی ، آگاهی از سخت‌افزار ِ جدید نیز جزء دغدغه‌های رایج ِ شهرستان‌نشینان شده و در نتیجه بازار ِ مناسبی برای صاحبان ِ کالا فراهم آمده است . در نتیجه ، حضور ِ شرکت‌ها و برندهای معروف در شهرها و شهرستان‌ها دیگر جزء محالات نیست .

من می‌پذیرم که به دلیل ِ حضور ِ قومیت‌های مختلف در پایتخت و ترکیب یا حتا تداخل فرهنگ‌های متفاوت ، آدم‌ها ناگزیرند که برای حفظ منافع‌شان ، از ترفندها و شگردهای خاصی استفاده کنند اما این به معنی ِ توانمندی ِ بیش‌تر آن‌ها نسبت به شهرستان‌نشینان نیست . سازگاری با شرایط محیطی در هر اقلیم و فضا و مکانی - بسته به ظرفیت‌های موجود - ایجاد و اجرا می‌شود . در نتیجه این سازگاری - که شاید بشود اسم‌ش را همان ترفند و شگرد و زرنگی! گذاشت - در هر جغرافیایی وجود دارد .

همه‌ی این‌ها که گفتم - هرگز و هرگز - برای تمام ِ پایتخت‌نشینان صادق نیست و یا به‌تر است که بگویم در همه‌شان با یک شدت و حدت موجود نیست . در واقع بنابه شرایط زندگی ، عادت یا شاید آب و هوای پایتخت (!) همه‌شان کم و بیش دارای چنین نگرشی هستند ، اما خب ، منصفانه این است که بگویم ، این در ناخوادآگاه‌شان وجود داشته و از روی قصد و غرض و مرض نیست .


پ.ن 1 : قصد جنگیدن ندارم . قصد ندارم که کسی یا گروهی را بکوبم . قصد ندارم که گروهی را بد یا خوب معرفی کنم . اما حقیقتن چیزهایی دیده و شنیده‌ام که برایم عجیب و غم‌انگیز بوده .

پ.ن 2 : همه جا آدم‌های خوب و بد هستند . این به قومیت و نژاد و محل زندگی ربطی ندارد .

پ.ن 3 : از نظر تقسیم بندی‌های کشوری ، شهرستان ، شهر و کلان‌شهر ، سه مقوله‌ی کاملن متفاوت هستند . ( آیا می‌دانید که؟ )

پ.ن 4 : همین!

+ نوشته شده توسط من در جمعه یازدهم آذر 1390 و ساعت 19:40 |
تنبل شده‌ام . من تنبل شده‌ام . یک عالمه غر دارم که بزنم . یک عالمه حرف توی دل‌م تلنبار شده اما عین ِ بچه‌ای که سرگرم بازی است و هی دستشویی رفتن‌اش را به تاخیر می‌اندازد ، من هم هی دست‌دست می‌کنم .

بله بله .

+ نوشته شده توسط من در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 و ساعت 15:26 |
من امروز عصبانی شده‌ام . من امروز به طرز بدی عصبانی شده‌ام . این که می‌گویم "به طرز بدی" معنی‌اش این نیست که مثلن بیش از حد نرمال ِ عصبانیت اخم کرده‌ام یا داد زده‌ام . نخیر . معنی‌اش این است که من حدود سی ثانیه با فریاد مطلبی را برای یک نفر توضیح داده‌ام و بعدش تمام روز - یعنی از همان وقت تا همین حالا - خشمگین بوده‌ام . معنی‌اش این است که حرفی را که می‌شده خیلی آرام بگویم ، با تندی گفته‌ام و بدتر از آن - خیلی بدتر از آن - این‌که این عصبانیت را با خودم حمل کرده‌ام تا حالا . حتا همین حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم عصبانی هستم . عصبانیت من تمام نشده . تمام نشده آقااااااااا . من هنوز عصبانی هستم . من هنوز فکر می‌کنم به آن موضوع و فکر می‌کنم که چرا باید آدم‌های کوچک ، تصمیم‌های بزرگ بگیرند تا همه چیز به هم بریزد و باعث دردسر بشود و بعد برای جمع کردن‌ش ، یک عالمه آدم مجبور بشوند کوتاه بیایند ، سکوت کنند ، خودخوری کنند یا در نهایت مثل من ، سی ثانیه حرف‌هاشان را با صدای بلند بگویند و بعد تمام روز - یعنی از همان وقت تا همین حالا - خشمگین باشند؟

من عصبانی هستم . من از دست خودم عصبانی هستم . من عصبانی هستم که عصبانی هستم ، چون منطقن دیگر نباید عصبانی باشم و این من را عصبانی می‌کند .

این اصلن برای من قابل درک نیست که چرا خشم ِ من ، تخلیه نمی‌شود؟ چرا تمام نمی‌شود؟ در حالی که آن موضوع تمام شده .

این ناراحت کننده است .

این غم‌انگیز است .

من حتا نمی‌توانم وانمود کنم که عصبانی نیستم ؛ در حالی‌که تمام کائنات در جریان هستند که من چه هنرپیشه‌ی قدرتمندی هستم . اصلن یکی از دلایلی که من معلم شدم این بود که بلد بودم - بلد هستم - نقش بازی کنم . من حتا سر کلاس‌هام گاهی ادای معلم‌های عصبانی را در می‌آورم در حالی که درون‌م اصلن عصبانی نیست .

اما امروز واقعن عصبانی شده‌ام ؛ به معنای واقعی کلمه و این عصبانیت تا حالا ادامه پیدا کرده .

این وحشتناک است .

و ... وحشتناک‌ترش این است که حالا - همن حالا - که دارم به اصل ماجرا فکر می‌کنم می بینم که می‌شده   -  می‌توانسته‌ام - که اصلن عصبانی نشوم .

خاک بر سر ِ من!

+ نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 و ساعت 0:22 |
عارضم به خدمت شما که چند سال پیش ، بنده یک رفیقی داشتم که حالا باهاش رفاقتی ندارم البته . بله یک رفیقی داشتم که این توی یک نمایشگاهی یک غرفه‌ای برپا کرد . حالا من کاری ندارم که غرفه‌اش چی بود ، یعنی حقیقتن یادم نیست دقیقن موضوعش چی بود . به گمانم یک چیزی در مایه‌های نجوم و این چیزها .

بنده برای روز افتتاحیه رفتم نمایشگاه و به غرفه‌ی رفیق ِ سابق هم سرزدم . یک مدتی آن‌جا نشستم توی غرفه . بعدش که بلند شدم بیایم گفت نرو ، بشین و این طور حرف‌ها . گفتم کار دارم و باید بروم . اصرار کرد که بمان و بعدش یک جمله‌ی تاریخی گفت که کلن مسیر زندگی بنده را تغییر داد و بنده را دچار تحول بنیادی کرد و جا دارد بنده همین‌جا از آن رفیق سابق تشکر کنم .

ایشان در ادامه‌ی اصرارهاشان فرمودند که " بمون . می‌خوام غرفه‌م پر باشه " .  البته بنده این جمله را نقل به مضمون کردم وگرنه بعد از چندین سال ، عین جمله را به خاطر ندارم .

بله . ایشان جمله‌ی تاریخی‌شان را فرمودند و بنده طاس- بقچه‌ام را جمع کردم و از غرفه‌اش رفتم .

اصولن آدم باید جایی بماند که ماندن‌ش/ بودن‌ش به اعتبار خودش باشد . یعنی کسی نتواند جای من را/ آن آدم   را پر کند . یعنی اگر هزار نفر هم توی غرفه باشند ، اگر من/ آن آدم  نباشد ، غرفه خالی است . جای من / آن آدم  خالی است . از طرفی اگر هزار نفر هم توی غرفه باشند ، باز باید برای من/ آن آدم  جا باشد . باید من/ آن آدم  را بنشانند جای خودم/خودش . باید جای من/آن آدم  مشخص باشد، معلوم باشد ؛ نه این‌که اگر غرفه‌ات خالی است ، من را بخواهی . نه این‌که اگر غرفه‌ات پر بود ، حواس‌ت به من نباشد ، من را نخواهی .


این‌ها را گفتم که بگویم :

نیستم آقااااا . من نیستم . من ، غرفه‌پُرکُن ِ کسی نیستم!

نباشید . شما هم نباشید .

بلد شدی؟

+ نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 و ساعت 0:50 |

بکشید بیرون!

از توی رابطه‌هایی که عین ِ آدامس چسبیده‌اید بهشان و از قضای روزگاری ، آدمس‌اش عین آدامس خرسی ، بعد از یک مدت جویدن بوی فاضلاب گرفته ، بکشید بیرون!

از این جور رابطه‌ها خودتان را نجات بدهید ، قبل از آن‌که بوی فاضلاب بگیرید یا از آن بدتر ، توی فاضلاب غرق بشوید.

باور کنید آن آدم شما را گذاشته کنار . تف‌تان کرده . شما را عین غذای فاسد ِ روی دل مانده ، استفراغ کرده بیرون . عق زده . با تمام وجودش عق زده و شما را استفراغ کرده . بکشید بیرون از این استفراغ!

باور کنید دیگر توی زندگی آن آدم جایی ندارید . باور کنید از اول‌ش هم توی زندگی ِ آن آدم جایی نداشته‌اید! چون اگر غیر از این بود این طوری رهایتان نمی‌کرد . جور محترمانه‌تری شاید می‌رفت . جور خوشایندتری شاید!

این‌قدر خودتان را حقیر نکنید برای یک هم‌چین آدمی . این‌قدر پاپی‌اش نشوید . این‌قدر نچسبید به این آدم . خودتان را له نکنید . برای خودتان احترام قائل باشید . خودتان را دوست داشته باشید و از همین سری مزخرفات که توی تمام کتاب‌های روانشناسی ِ دست ِ چندم نوشته شده .

من ، همین حرف‌ها را خیلی ساده‌تر می‌گویم . یک‌جوری که فهم‌اش ساده‌تر باشد .

 بروید دنبال ِ زندگی‌تان!

بروید زندگی کنید آقااااا!

و باور کنید که آن آدم هم دارد زندگی‌اش را می‌کند و اصلن هم به شما فکر نمی‌کند و اصلن هم دل‌ش برای شما تنگ نمی‌شود و اصلن به یادتان نخواهد بود .

باور کنید آدم‌ها این‌طوری‌اند ؛ خیلی‌هاشان . خیلی‌هاشان می‌آیند یک مدتی دیگران ِ کنارشان را تست می‌کنند ، مزه‌مزه می‌کند ، می‌چشند ، ناخنک می‌زنند و بعدش تف‌اش می‌کنند بیرون. باور کنید خیلی‌ها این‌طوری هستند.


همین حالا بکشید بیرون!

+ نوشته شده توسط من در دوشنبه هجدهم مهر 1390 و ساعت 21:48 |
سیل آمده آقا . سیل آمده . این یک واقعیت انکار ناپذیر است . باران باریده ، سخت . خیلی سخت . تقریبن تمام خیابان‌ها را آب گرفته . امروز رسمن ماشین‌م توی آب شنا می‌کرد . کم مانده مردم با قایق تردد کنند . اغراق نمی‌کنم . بلکم توی بعضی از خیابان‌ها مردم واقعن با قایق این‌ور و آن‌ور بروند . من همه‌ی خیابان‌های شهرم را ندیده‌ام . اما آن‌هاش را که دیدم اوضاع‌شان وخیم بوده . مردم دست ِ هم را می‌گیرند از توی آب - کشان کشان - خودشان را نجات می‌دهند . ماشین‌ها توی آب گیر کرده‌اند . مدرسه‌ها را تعطیل کرده‌اند . شنیده‌ام یک خانمی را هم آب برده . بالا و پایین شهر هم ندارد که بگویی که مثلن سیستم فاضلاب و لوله‌کشی و این‌ها در پایین شهر خوب نیست . نخیر! بالای شهر هم همین‌وضعیت را دارد . کلن شهر را آب برداشته . بعد شهردار و استان‌دار محترم آمده‌اند توی خیابان ، دارند آب‌ها را کاسه‌کاسه تخلیه می‌کنند . حالا این که اغراق بود ولی جدی آمده‌اند توی خیابان به نیروهای شهرداری دارند کمک می‌کنند . آمده‌اند مصاحبه کرده‌اند گفته‌اند ببخشید . ببخشید چه دردی از مردم دوا می‌کند؟ همین امسال ، وسط‌های تابستان ، یک باران ِ چند ساعته‌ای آمد ، به شدت امروز هم نبود ، خیلی از خیابان‌ها را آب گرفت . همان‌وقت مردم گفتند وای به پاییز و زمستان . این‌ها ولی حواس‌شان نبوده . متوجه عمق ماجرا نشده‌اند . حالا چکمه پوشید‌ه‌اند آمده‌اند توی خیابان . نیایید آقا! بروید بنشینید توی دفترتان یک فکر اساسی برای وضعیت شهر بکنید . این کارها را ماموران شهرداری هم بلدند انجام بدهند .

شانس آوردیم باران فعلن دست از سر ما برداشته وگرنه کلن به دریای زیبای کاسپین می‌پیوستیم .

خلاصه اگر غرق شدیم حلال‌مان کنید ، این چند وقته خیلی غر زدیم .

+ نوشته شده توسط من در سه شنبه پنجم مهر 1390 و ساعت 1:58 |